لطیفه عشق
لطيفه عشق
آدم گشود چشم و به حوا اشاره کرد
حوا به شوق، عاشقي اش را نظاره کرد
حوا... عجب جمال شگفتي خداي من!
آدم بر اين لطيفه نگاهي دوباره کرد
توفان عشق در دل آدم گرفت و سخت
بوي شکيب را به دلش پاره پاره کرد
آدم دچار گشت و دلش باغ لاله شد
با دست عشق، داغ دلش را شماره کرد
آدم نشست دلشده در زير نور ماه
بي اختيار، شکوه به ماه و ستاره کرد:
عاشق شدم خدا، چه کنم با بلاي عشق؟
از دام عشق، مي شود آيا کناره کرد؟!
آدم خزيد، بيدل و عاشق به گوشه اي
بهر جنون عاشقي اش، فکر چاره کرد
«امن يجيب» خواند و دل عاشقش شکست
با نام عشق، با دل خود استخاره کرد
«هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
آدم شکفت، جلوه گل را نظاره کرد
عشق است و عشق، فلسفه خلقت جهان
بايد به عشق، کار جهان را اداره کرد
حوا به شوق، عاشقي اش را نظاره کرد
حوا... عجب جمال شگفتي خداي من!
آدم بر اين لطيفه نگاهي دوباره کرد
توفان عشق در دل آدم گرفت و سخت
بوي شکيب را به دلش پاره پاره کرد
آدم دچار گشت و دلش باغ لاله شد
با دست عشق، داغ دلش را شماره کرد
آدم نشست دلشده در زير نور ماه
بي اختيار، شکوه به ماه و ستاره کرد:
عاشق شدم خدا، چه کنم با بلاي عشق؟
از دام عشق، مي شود آيا کناره کرد؟!
آدم خزيد، بيدل و عاشق به گوشه اي
بهر جنون عاشقي اش، فکر چاره کرد
«امن يجيب» خواند و دل عاشقش شکست
با نام عشق، با دل خود استخاره کرد
«هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
آدم شکفت، جلوه گل را نظاره کرد
عشق است و عشق، فلسفه خلقت جهان
بايد به عشق، کار جهان را اداره کرد
+ نوشته شده در ۱۳۸۶/۰۲/۱۲ ساعت 4:54 PM توسط هادی
|